خبر

سلام بچه ها یه خبر بد و یه خبر خوب .

خبر خوب :دوست دختر شهوتی رو فردا پارت میدم .

خبر بد:برای هیچ کدوم از پست هام نمیتونم کاور بزارم که تا یه هفته دیگه درست میشه.

شب خوش

  • Samin

فندوق کوچولو من پارت ۲۰

سلام سلام فندوقیام بعد یه هفته پارت دادم.

 

عماد:

بعد از جلسه با عربا حتما باید فندوق رو با تیام آشنا میکردم و حقیقت زندگی بابای حروم. زاده بهش میگفتم.

برای همین به تیام پیام دادم که بره به کلبه همیشگی.

ترافیک زیاد بود و من دیر رسیدم کل راه فکرم پیش واکنش فندوق بود آخه کلا من و تیام شبیه هم بودیم و فقط کمی قد هامون فرق داشت من بلندتر بودم اون کوتاه تر.

وقتی در کلبه رو باز کردم کل زمین در خون بود .

سریع به فندوق زنگ زدم ولی جوابم نمی‌داد .

از کلبه زدم بیرون و به تیام زنگ زدم ولی گوشیش در دسترس نبود.

آخر سر زنگ زدم به مامان فندوق و بهش گفتم دخترت جواب نمیده 

مامان فندوق:

پسرم آروم باش حالت خوبع الان که تو باید پیش فندوق باشی 

آدرس بیمارستان رو بده.

سریع گفت و من راه افتاد وقتی که رسیدم .

حال تیام بهتر شده بود از دکترا پرسیدم همراه ایشون کجان 

دکتر:

یه خانم جوون با یه آقایی تقریباً پیر از این بیمارستان زدن بیرون تا وسایل این بیمار رو تهیه کنن.

_اوکی ممنون آقای اعتصامی.

کنار تیام نشستم و لب زدم پسر چی شده :

تیام:

کل ماجرا رو تعریف کردم که چند نفر بهم حمله کردن و به پاهام شلیک کردن خودم رو به زور به کلبه رسیدم که با یه فرشته نازنین رو به رو شدم.

_فرشته کیه اون عشق من بفهمم بهش چپ نگا کردی من می‌دونم تو ها .

+نگران نباش داداش یکی دیگه چشم داره با گفتن این کلمه خون تو رگام خشک شد و از شدت عصبانیت صورتم داغ شد 

کی کدوم حروم زاده نزدیک عزیز ترینم شده.

+به خدا نمیدونم داداش فقط یه مرد تقریباً پیر بود.

_فکرکنم اون سجاد هول عوضی بود هوووف.

_ارع زن داداش بهش میگف سجاد درسته 

با اومدن سجاد و فندوق سکوت حکم فرما شد و دهن فندوق وا مونده بود 

فندوق:

کمی چشمام رو مالیدم تا چیزی که دیدم رو هضم کنم 

+فندوق کوچولو من خوبی عزیزم ببخشید که دیر کردم این برادرم تیام هستش می‌دونم که برات عجیبه بیا بریم از اینجا بعداً برات تعریف میکنم.

-سلام عزیزم خوبی تیام واقعا نمیتونم هضم کنم یعنی چی 

گفتم که بعداً بهت میگم بریم.

سریع از بیمارستان زدیم بیرون و به سمت خونه حرکت کردیم .

حالا برایم من باز هرزه بازی در میاری همه چی رو تیام تعریف کرده.

به خدا کاری نکردم عزیزم چت شده.

برای من سجاد سجاد جون میکنی.

هان بگو دیگه؟؟

.....

.

..

.

.

.

. خب فندوقیام تموم شد ممنونم از حمایتتون با اینکه شرط نرسیده بود ولی چون من خیلییی مهربونم زود پارت دادم.

شرط برای پارت بعدی:

۵تا لایک و۶تا کامنت 

  • Samin

خواب

کی من کی من بخوابم 

ساعت ۱:۲۹

مثل قدیم به یادتم مشنقم البته نمیدونم دیگه تو بغل کی میخابی کی نازت می‌کنه .

از آینده ناامیدم از گذشته پشیمون 

مهم نیست مهم اینکه جات خوب باشه 

سعی کردم فراموشت کنم ولی مگه این چشات میزاره.

 

لعنت به تو به عشق تو تو اون گوشی لعنتی (ده روزه رو کام رژه می‌ره فکر کنم از فرزاد فرزین باشه)

 

 

 

  • Samin

آرزو

اومدم بگم که آرزو کنید ولی یه دودقیقه اومد جلو حالا آرزو کنید ببینم اگه میتونید ارزوتون رو تو کامنت بهم بگین 

۲۰:۲۰

  • Samin

اسکویید گیم

اگه بازیکن۴۵۶به ۰۰۱بکه که من کل پول ها تو بهت برمیگردونم ولی به یه شرط که برام به رقصی :

واکنش ۰۰۱:

 

  • Samin

هعی

ناراحتم از دست بعضی هاتون من زحمت میکشم رمان میزارم پست میکنم شما دستتون نمیره سمت لایک که یدونه لایک هم بزنید کامنت که پیش کش🫠😔🤧😡❤️‍🩹🍷🫥😶‍🌫️

  • Samin

نویسنده

سلام سلام فندوقیام نویسنده جدید میخام هرکی ایده چیزی داره میخاد نویسنده بشه درخواست بده.

وتو مدیریت این وبلاگ کمکم کنه عزیز.

  • Samin

سلام سلام

خوابم نیومد اومدم یه تبریک عید بگم.

 

 

 

 

 

عیدت مبارک عزیزی که تا اینجا اومدی قلب پایین رو قرمز میکنی؟؟🥺🥺🥺🥺

  • Samin

فندوق کوچولو من پارت ۱۹

سلام سلام فندوقیام ببخشید که دیر شد.بریم برای ادامه رمان...

 

تا وقتی که عماد بمیره و من صاحب دختر کوچولوی بشم و تمام ارث به من برسه.

دکتر:

از بیمار شما خیلی خون رفته خدا بهتون شانس داده اگه دو دقیقه دیر آورده بودید الان اینجا نبود .

فندوق :تو رو خدا بگید حالش خوبه یا نه بعد زد زیر گریه و منم آروم دستم رو نوازش وار رو پشتش کشیدم.

دکتر :عزیزم گریه نکن الان تازه از اتاق عمل بیرون اومده . و هنوز چشماش رو باز نکرده.

فندوق:بزارید ببینم بزارید ببینمش لطفاً.

دکتر :عزیزم من اجازه این کار و ندارم باید با مسئول اینجا صحبت کنید .

سریع پاتند کردم به دفتر مدیریت و با آقای اعتصامی صحبت کردم و اجازه رفتن و دیدنش رو گرفتم.

لباس بیمارستان رو تنم کردم و سرع رفتم کنار تختش .

مطمعن بودم صدام رو می‌شنوه و.

ولی نمیتونه واکنشی نشون بده بخاطر همین سعی کردم بیشتر باهاش صحبت کنم.

عزیزم چرا اینجور شدی تو که حالت خوب بود چرا من و تو کلبه تنها گذاشتی .

تورو خدا تنهام نزار من گیر تو دیگه کسی رو ندارم.

لطفاً نرو.

چشمام پر از اشک شده بود و همه جا رو تار می‌دیدم.

و بعد چند ثانیه با دستام اشکام رو پاک کردم.

و از خوشحالی بال در آوردم داشت انگشت سبابه اش رو تکون میداد سریع دکتر خبر کردم.

 

دکتر :

حال بیماران الان بهتره تا دو روز دیگه میتونید مرخص کنید اگه که چشماش رو باز کنه و به پلیس بگه چی شده.

سری تکون دادم و دکتر از اتاق رفت بیرون و سجاد اومد تو ازش تشکر کردم بخاطر کمکش و وسایلی که گرفته بود رو از دستش گرفتم ورودی میز کنار تخت گذاشتم.

همیشه از بیمارستان بدم میومد اون از مرگ پدرم اینم از این .

هووووف

از سجاد خواستم که به کسی چیزی نگه نگرانشون نمونه.

از اینه که عماد تیر خورده بود ناراحت شدم.صورتم تو این دورو داغون شده بود کل خونه بهم ریخته بود.

تا وقتی که عماد حالش بهتر نشده قرار نیست از این بیمارستان بریم بیرون .

خیلی از سجاد ممنونم که تو این چند روز مراقبت بود .کمکم میکرد.

 

 

 

 

 

 

خب فندوقیام تموم شد ممنونم که تا اینجا با ما بودید خیلی ناراحتم از حمایتتون برای همین پارت رو کم میدم .

عیدی هاتون رو دارم کم کم میدم .سعی دارم که زود عیدی بدم.

 

 

  • Samin

فندوق کوچولو من پارت ۱۸

سلام سلام فندوقیام بریم برای ادامه رمانمون ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

سجاد:

چند هفته ای میشه که فندوق کوچولو نامزد اون گنده بک شده و دیگه نمیشه وارث اون ارث بزرگ بشم شاید هم هنوز فرصت داشته باشم .

یه قتل کوچولو موچولو که چیزی نمیشه.(منظور کشتن عماد) بعد یه لبخند شیطانی زد و رفت داخل خونه که نیلا با یه لباس زیر مشکی که کل بندش رو بیرون گذاشته بود اومد استقبالم منم محکم تو بغلم گرفتمش و دستی رو موهای بوره اش کشیدم.

آهان یادم افتاد عماد یه قرار کاری با عربا داشت شاید بتونم رد اون رو بزنم.

حالا به کنار بریم یه زره عشق کنیم .

لبخند کش داری زدم و با صدای بمی لب زدم پاییه ای مامانی (منظورش نیلا )

ارع عزیزم بریم

سریع از زیر پاهاش و گردنش گرفتم و با دستم درو باز کردن و پرستش کردم رو تخت چون میدونستم دیگه با کره نیست  راحت کارم رو انجام دادم.

اهم اهم  عزیزان خواننده سانسور جدید گذاشتم.

بعد چند دقیقه که حالمون جا اومد لباسام رو درست کردم و از اتاق زدم بیرون و رفتم تو حیاط و یه پاکت سیگار برداشتم .

و پوک بزرگی بهش زدم و با صدای گوشی به خودم اومدم که فندوق زنگ زده بود اول تعجب کردم .

ولی بعد سریع خودم رو جمع کردم

جوابش رو دادم خیلی ترسیده و گریان بود.

فندوق :

سجاد. توروخدا بیا خونه عماد حالش بد شد به آمبولانس هم زنگ زدم جواب نمیده.

پای سمت راستش تیر خورده .

آروم لب زدم نگران نباش الان خودم رو می‌رسونم برو یه دستمالی چیزی پیدا کن محکم بزار روش تا زیاد ازش خونه نرفته و بعد گوشی رو قطع کردم.

سریع سوار فراریم شدن و گازش رو گرفتم از بین ماشین ها رد شدن و خودم رو به در خونه رسوندم و زدم در و شیکوندم پریدم پیش عماد. و با یه دست بلندیش مردم گذاشتم پشت ماشین و فندوق و سوارش کردم .

وقتی رسیدیم بیمارستان خون زیادی ازش رفته بود برای همین خودم با دستام بردمش اتاق عمل و منتظر موندیم.

فقط منو فندوق از این موضوع با خبر بودیم و نزاشتم کیه دیگه ای بفهمه.

تا وقتی که.......

 

 

 

 

 

خب فندوقیام خوشم میاد که جای هیجانیش قطع کردم.

ممنونم که تا اینجا با من بودید.

عید خوبی داشته باشید .

عیدی هاتو هم کم کم دارم میزارم.

  • Samin