سلام سلام فندوقیام ببخشید که دیر شد.بریم برای ادامه رمان...

 

تا وقتی که عماد بمیره و من صاحب دختر کوچولوی بشم و تمام ارث به من برسه.

دکتر:

از بیمار شما خیلی خون رفته خدا بهتون شانس داده اگه دو دقیقه دیر آورده بودید الان اینجا نبود .

فندوق :تو رو خدا بگید حالش خوبه یا نه بعد زد زیر گریه و منم آروم دستم رو نوازش وار رو پشتش کشیدم.

دکتر :عزیزم گریه نکن الان تازه از اتاق عمل بیرون اومده . و هنوز چشماش رو باز نکرده.

فندوق:بزارید ببینم بزارید ببینمش لطفاً.

دکتر :عزیزم من اجازه این کار و ندارم باید با مسئول اینجا صحبت کنید .

سریع پاتند کردم به دفتر مدیریت و با آقای اعتصامی صحبت کردم و اجازه رفتن و دیدنش رو گرفتم.

لباس بیمارستان رو تنم کردم و سرع رفتم کنار تختش .

مطمعن بودم صدام رو می‌شنوه و.

ولی نمیتونه واکنشی نشون بده بخاطر همین سعی کردم بیشتر باهاش صحبت کنم.

عزیزم چرا اینجور شدی تو که حالت خوب بود چرا من و تو کلبه تنها گذاشتی .

تورو خدا تنهام نزار من گیر تو دیگه کسی رو ندارم.

لطفاً نرو.

چشمام پر از اشک شده بود و همه جا رو تار می‌دیدم.

و بعد چند ثانیه با دستام اشکام رو پاک کردم.

و از خوشحالی بال در آوردم داشت انگشت سبابه اش رو تکون میداد سریع دکتر خبر کردم.

 

دکتر :

حال بیماران الان بهتره تا دو روز دیگه میتونید مرخص کنید اگه که چشماش رو باز کنه و به پلیس بگه چی شده.

سری تکون دادم و دکتر از اتاق رفت بیرون و سجاد اومد تو ازش تشکر کردم بخاطر کمکش و وسایلی که گرفته بود رو از دستش گرفتم ورودی میز کنار تخت گذاشتم.

همیشه از بیمارستان بدم میومد اون از مرگ پدرم اینم از این .

هووووف

از سجاد خواستم که به کسی چیزی نگه نگرانشون نمونه.

از اینه که عماد تیر خورده بود ناراحت شدم.صورتم تو این دورو داغون شده بود کل خونه بهم ریخته بود.

تا وقتی که عماد حالش بهتر نشده قرار نیست از این بیمارستان بریم بیرون .

خیلی از سجاد ممنونم که تو این چند روز مراقبت بود .کمکم میکرد.

 

 

 

 

 

 

خب فندوقیام تموم شد ممنونم که تا اینجا با ما بودید خیلی ناراحتم از حمایتتون برای همین پارت رو کم میدم .

عیدی هاتون رو دارم کم کم میدم .سعی دارم که زود عیدی بدم.